حكيم ابوالقاسم فردوسى

515

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سپه را بفرمود تا بر نشست * هميدون ميان را بكينه ببست چپ لشكرش جاى رهام گرد * بفرهاد خورشيد پيكر سپرد سوى راست جاى فريبرز بود * بكتمارهء قارنان داد زود بشيدوش فرمود كاى پور من * بهر كار شايسته دستور من تو با كاويانى درفش و سپاه * برو پشت لشكر تو باش و پناه بفرمود پس گستهم را كه شو * سپه را تو باش اين زمان پيش رو ترا بود بايد بسالارگاه * نگه‌دار بيدار پشت سپاه سپه را بفرمود كز جاى خويش * نگر ناوريد اندكى پاى پيش همه گستهم را كنيد آفرين * شب و روز باشيد بر پشت زين برآمد خروش از ميان سپاه * گرفتند زارى بران رزمگاه همه سربسر سوى او تاختند * همى خاك بر سر برانداختند كه با پير سر پهلوان سپاه * كمر بست و شد سوى آوردگاه سپهدار پس گستهم را بخواند * بسى پند و اندرز با او براند به دو گفت زنهار بيدار باش * سپه را ز دشمن نگهدار باش شب و روز در جوشن كينه جوى * نگر تا گشاده نداريد روى چو آغازى از جنگ پرداختن * بود خواب را بر تو بر تاختن همان چون سر آرى بسوى نشيب * ز ناخفتگان بر تو آيد نهيب يكى ديده‌بان بر سر كوه دار * سپه را ز دشمن بىاندوه دار ور ايدونك آيد ز توران زمين * شبى ناگهان تاختن گر كمين تو بايد كه پيكار مردان كنى * بجنگ اندر آهنگ گردان كنى ور ايدونك از ما بدين رزمگاه * بد آگاهى آيد ز توران سپاه كه ما را بآوردگه بر كشند * تن بىسران مان بتوران كشند نگر تا سپه را نيارى بجنگ * سه روز اندرين كرد بايد درنگ چهارم خود آيد به پشت سپاه * شه نامبردار با پيل و گاه چو گفتار گودرز زان سان شنيد * سرشكش ز مژگان برخ بر چكيد پذيرفت سر تا بسر پند اوى * همى جست ازان كار پيوند اوى بسالار گفت آنچ فرمان دهى * ميان بسته دارم بسان رهى [ سخن كردن پيران با نامداران خويش ] پس از جنگ پيشين كه آمد شكست * كه توران بران درد بودند پست خروشان پدر بر پسر روى زرد * برادر ز خون برادر به درد همه سر بسر سوگوار و نژند * دژم گشته از گشت چرخ بلند چو پيران چنان ديد لشكر همه * چو از گرگ درنده خسته رمه سران را ز لشكر سراسر بخواند * فراوان سخن پيش ايشان براند چنين گفت كاى كار ديده گوان * همه سودهء رزم پير و جوان شما را بنزديك افراسياب * چه مايه بزرگى و جاهست و آب بپيروزى و فرهى كامتان * بگيتى پراگنده شد نامتان بيك رزم كآمد شما را شكست * كشيديد يك سر ز پيكار دست بدانيد يك سر كزين رزمگاه * اگر باز گردد بسستى سپاه